محمد رضا واليزاده معجزى
347
تاريخ لرستان ( روزگار پهلوى ) ( فارسى )
كه يك نامه پر از محبت به او بنويسم و او را براى مانور كه نقشه آن را طرح كردهايم دعوت كنم . عصر همان روز نامه گرم پر از محبّتى به امضاى امير احمدى به مهر على خان رسيد كه در آن ، پس از قدردانى از خدمات او نوشته بود : . . . تصميم گرفتهايم براى آزمايش قواى غرب مانورى ترتيب دهيم و چون مىخواهم ببينم به چه قسم ممكن است از اشتراك مساعى شما استفاده كرد ، بنابراين خواهشمندم شما هم سواران خودتان و اردوى سرهنگ گيگو را كه نزد شما است برداشته و در شب دوازدهم بهمن در نقطهاى كه بعدا به وسيلهء يك افسر معين خواهم كرد برويد . در پايان نامه براى اينكه مهر على خان چيزى از منظور اصلى استنباط نكند نوشت كه هنوز معلوم نكردهايم چه محلى براى اين مانور مناسبتر است . روز دوازدهم بهمن فرارسيد . هيچكس جز امير احمدى و شاهبختى از منظور اصلى خبر نداشت . ساعت 12 تمام عده را با تجهيزات كامل آماده و مهيا نموده بدون طبل و شيپور و سرو صدا از خرمآباد ، نصف شب اردو به حركت درآمد و به محض خارج شدن از شهر به دو قسمت شد يك قسمت به فرماندهى شاهبختى رفت به دهانه تنگ رباط ، يعنى همان تنگى كه اردوى چند هزار نفرى الوار در آن آرميده و منتظر روز هفدهم بودند و يك قسمت ديگر تحت فرماندهى خود امير احمدى رفت به طرف تنگ زاهدشير يعنى دهانه مقابل تنگ رباط . دو كوه بلند را در نظر بياوريد كه وسط آن دره طويل و سهمناكى باشد و در وسط آن دره چند هزار نفر تفنگدار رشيد لر گرد هم آمده و منتظر روز حمله و انتقام و قتل عام لشكر غرب باشند . يكى از اين دو كوه بابامحمود است كه خود امير لشكر ارتفاعات آن را قرار بود بگيرد و يكى ديگر كوه نمك هست كه در بالاى آن مهر على خان به تصور مانور ، تحت مراقبت مخفيانه سرهنگ گيگو و پانصد نفر نظاميان او انتظار افسر مخصوصى كه اوامر فرمانده لشكر را بنا بود در موقع معينى ابلاغ كند مىكشيد . اتفاقا برف بىسابقهاى باريده و اهل خرمآباد را به حيرت انداخته [ است به صورتى كه ] پاى اسب تا بالاى زانو در برف فرومىرود و در بالاى كوه هوا [ به ] مقدارى سرد است كه مغز استخوان انسان يخ مىزند . اسبهاى زبانبسته براى اينكه بتوانند سرپا بايستند هرچند لحظهاى يك دست خود را از برف بيرون كشيده و به اين وسيله از يخ زدن محفوظ نگاه مىدارند . در يك چنين شبى نزديك سحر طوايف لر كه در دره بودند يك دفعه با صداى خشك مسلسلها از خواب پريدند . از دهانه تنگ رباط و از ارتفاعات كوه بابامحمود سرب گداخته بود كه